روزها و سوزها

در حال هوای خودم می نویسم ... و اما دوستانی که لطف دارند مطالب من رو در وبلاگ یا سایت یا ...متعلق به خودشون می گذارند لطفا به من هم اطلاع بدهند یا رسم ذکر کردن منبع رو از یاد نبرند ....ممنونم

به نظر شما من به درد چه کاری می خورم ؟ بگذارید برایتان از خودم بگویم بعد نظر بدهید ممنون می شوم !

 دبیرستان شیفته ی ریاضی بودم .چون از فکر کردن و آرامشی که در حین حل کردن مسائل حتی به جواب نرسیدن به من دست می داد لذت می بردم رفتم رشته ی ریاضی ...تا نیمه های شب گاهی بیدار می ماندم ... و گاهی مدت ها با یک قضیه ریاضی سرگرم بودم ...اما همیشه کنار کتاب ریاضی ام  ، هشت کتاب سهراب سپهری و گزیده اشعار شمس و حافظ هم داشتم .با یک دوات و قلم ! که بر حسب حال و هوای دل سری به آن ها می زدم .نثر ادبی و شعر هم می نوشتم .

    خلاصه اینکه رسید به انتخاب دانشگاه انتخاب اولم را ریاضی کاربردی زدم و همان سال شهر خودم مشهد قبول شدم .و شدم دانشجوی ریاضی کاربردی ...این را فراموش کردم بگویم که دبیرستان به خاطر علاقه و تشویق معلم عزیزم خانوم مریم طالبیان( دبیر ریاضی و استاد انجمن خوشنویسان و استاد تذهیب ) وارد انجمن خوشنویسان شدم  وتا مدرک عالی ادامه دادم ! حتی به تشویق ایشان و معرفیشان به دفتر تحریریه روزنامه خراسان هم رفتم .یاد می آید آن جا با آقایی ملاقات کردم که خیلی تشویقم کردو اصرار داشت شعرهای محمد عزیزی را بخوانم ! گفت هفته ای یک بار به آن جا بروم تا روزی برای نوشتن در روزنامه آماده ام کند ...کاش رفته بودم ...اما حیف که خیلی بچه بودم ! ١۵ سالم بود !  کسی را هم نداشتم که با من هر هفته تا تحریریه بیاید ! آن موقع ها مثل حالا از پس همه ی کارهایم خودم بر نمی آمدم !

  دانشگاه و رشته ی انصافا سخت ریاضی باعث شد مدتی نتوانم خوشنویسی را ادامه دهم .اما در طول دانشگاه به طور پیوسته 3 سال متوالی در نمایشگاه آثار خوشنویسی دانشجویان مشهد رتبه ی اول و دوم را کسب کردم .و به همین خاطر دانشگاه موافقت کرد که کلاسی در دانشگاه برگزار کنم و 3 سال دانشجویی ام همزمان خوشنویسی هم تدریس کردم . هم در دانشگاه و هم در مدرسه راهنمایی امام رضا مشهد و هم در 2 فرهنگسرا . در دوره دانشجویی در نشریه وارث دانشگاه هم قلم می زدم که این نشریه هم در خراسان رتبه دوم را کسب کرد و من از طرف دانشگاه خودمان با تعدادی از داشنجویان دانشگاه های دیگر فرستادند تهران و در یک دوره فشرده در دانشگاه تهران که چیزی شبیه به سربازی بود اما کمی بهتر شاید ، دوره داستان نویسی را گذراندم .البته داستان نویسی انصافا کار سختی است .اما داستان هام بدک نبود ! جز کسانی بودم که استاد گفتند حتما این کار را تخصصی تر دنبال کنم و من تا امروز نرفتم دنبالش ! 4 سال دانشگاه هم گذشت ...در طول 4 سال دوبار برنامه نویسی c +   را حذف کردم و یک درس را هم افتادم :آن هم چی درس " فرآیندهای تصادفی" ! دانشگاه تمام شد ...حالا هم ریاضی دوست داشتم هم ادبیات هم شدیدا گرایش به کتاب های فلسفی و فمینیستی داشتم !

   این را هم بگویم در سال های آخر دانشگاه با گروهی که تازه تشکیل داده بودم کار سرگذشت  پژوهی شهدا و جانبازان را شروع کردم .می رفتیم آسایشگاه ها قطع نخاع ، اعصاب و روان و حتی منزل جانبازان و از حال وهوایشان مصاحبه و فیلم می گرفتیم .چند تا از مقاله هایم در نشریه امتداد قم  چاپ شد ! تا زد و بی مجوز شدم چون بی اجازه در اسایشگاه فیلم گرفته بودم ! البته چون به لحاظ روحی بسیار خسته و شکننده شده بودم و خانواده هم شدیدا مخالف بودند گذاشتم  این کار را کنار ! با اصرار یکی از آشنایان آثار قلمی ام را زدم زیر بغلم و رفتم موسسه خدمات مشاوره ای آستان قدس ! رفتن همان و تا امروز یعنی چیزی حدود 4 سال ماندگار شدن همان ! اول مسوول کانون ادبیات باشگاه جوانان مهر شدم .و با همراهی آقای سید احمد میرزاده دو همایش با شکوه "از سرزمین نور " و " عشق هشتم " که البته من کار زیادی انجام ندادم و همه ی مسوولیتش متوجه آقای میرزاده بود برگزار کردیم .در باشگاه هم کارگاه شعر برگزار کردم و ...بعد هم با دعوت آقای میرزاده کارم در موسسه خدمات مشاوره ای شروع شد .ابتدا در یک نرم افزار به نام " خاتون مهر " کمک مجری بودم .درباره آموزش های پیش از ازدواج  بود . پژوهش انجام دادم و بعد زیر نظر استادانه ایشان که به حق  تمام دانش حرفه ایم را در زمینه ادبیات مدیون آقای سید احمد میرزاده هستم جدی تر در کار ویرایش ظاهر شدم .در موسسه دوره های مربی خانواده و مدیر فرهنگی را هم گذراندم و گواهینامه گرفتم . همزمان با کار در اوقات فراغتم معرق را هم فرا گرفتم . یک دوره کلاس رنگ روغن رفتم .مینیاتور را تا سطح طراحی چهره پیش رفتم و به دوره ممتاز خط نستعلیق به شاگردی استاد محمد کریم کریمی در  انجمن خوشنویسان رسیدم و همزمان خط دوم، یادگیری ثلث زیر نظر استاد علی اکبر قوچانی را شروع کردم .دوره مقدماتی فیلمبرداری را هم گذراندم و البته در زمینه ی ورزشی هم رفتم باشگاه تیراندازی .عاشق تفنگ بودم عاشق تر شدم  !

    همزمان برای به نشر که موسسه دیگری در آستان قدس رضوی است کار تصحیح یک جلد قرآن در قطع وزیری و 2 مفاتیح و چند کتاب دیگر را هم که در زمینه نمونه خوانی بودند انجام دادم .اما در موسسه خودمان : بیش از بیست مقاله در ماهنامه جوان آستان قدس در زمینه مسائل اجتماعی از قبیل : طلاق،دختران و آسیب های اجتماعی،ازدواج و ...چاپ کردم. در سالی که گذشت جز تیم نرم افزاری بودم که در کشور در جشنواره دیجیتال رتبه اول را کسب کرد.همچنین مسوولیت ویرایش یک مجموعه کتاب ده جلدی به من واگذار شد که بر حسب لطف مدیر واحدمان آقای میرزاده به عنوان ویراستار نامم در کتاب ذکر شد ( البته  به نظرم باز هم زحمت واقعی را ایشان کشیدند .هر چند همیشه گمنام کار می کنند  ! و بنده فقط بر حسب وظیفه با دقت بسیار برای این کار وقت گذاشتم که کاش نمی گذاشتم و هرگز دیگر در این زمینه ها وقتی نخواهم گذاشت مگر باز هم رئیس دستور بفرمایند ! ) و درپایان سال هم مدیر پروژه سر رسیدی بودم که موسسه برای نخستین بار برای آستان قدس رضوی (پس از سر رسید قدس ) چاپ کرد .و حاوی 157 حدیث از امام رضا (ع) با نگاهی کاربردی در زمینه مهارت های زندگی و 157 پیام کلیدی برای هر روز از سال است .امسال جز نوشتن و ویرایش و گاهی تحقیق برای اداره کاری انجام ندادم .

  در این مدت گاهی پیشنهاد های کاری برایم پیش می آمد در مدرسه،موسسه فرهنگی ،فرهنگ سرا ، بانک و ...اما نمی دانم چرا هیچ جا موسسه خودمان نمی شود ! به نظرم  شدیدا به محیطش وابسته شدم. این روزها خیلی خودم را ارزیابی می کنم که بهتر باشم .بهتر زندگی کنم .شاید بتوانم من هم موفق باشم . برای همین دارم به این سوال فکر می کنم من چه شغلی باید داشته باشم ؟ احساس می کنم باید کم کم پریدن از شاخه به شاخه دیگر را رها کنم و جایی آرام بگیرم .جایی که احساس کنم مفیدم و اگر نباشم  ...نیاز به بودنم احساس شود . این احساس را وقتی خوشنویسی تدریس می کردم تجربه کردم...وقتی شاگردانم پیشرفت می کردند .در امتحانات انجمن قبول می شدند و وقتی راضی از آن ها خداحافظی می کردم .اما شاید اگر با کارم و همکاران اداره ام امروز خداحافظی کنم ...از رفتنم خوشحال هم بشوند ...و هیچ اتفاقی هم نیفتد...نمی دانم!

* این روزها نمی دانم چرا اما مدام این شعر سهراب را زیر لب می خوانم که :

یاد من باشد تنها هستم / ماه بالای سر تنهایی است ...

نوشته شده در پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

سهم من از تمام زندگی ام

یک آه می شود ...فروغ !

تو از پنجره سرودی و من

نسلی پس از توام

از دیوارها  ترانه سرایم

سهم من از تمام زندگی ام

 یک شیهه اسب وحشی و یک پر

 یک عکس خیس و مچاله

               در زیر بالش رویاست ...

 سهم من از تمام زندگی ام

  انبوه گیسوان سیاه اما

    آشفته ... رقصان ...

                        در دست باد ، نه !

    بسته ...شکسته و پنهان

         در زیر چارقدی ،

                 همرنگ بخت سیاهم ؛

با لرزه های شرم و حیا

                 بر قامت ظریف و نحیفم

                                          در کنج انزواست  !

تو ای فروغ ...

        در کوچه های خاطره انگیز

        شانه به شانه ی عشق

        بی واهمه ترانه خواندی و من

                                نسلی پس از توام

                                باید هزار شعر بگویم

                                                در زیر سایه ی مَردم !

                                                در یک قفس اسیر و گرفتار ؛ اما

                                 باید هزار بار بگویم :

                                                 وای ؛ من چقدر  خوشبختم !

این روزها دگر

         در حسرت رهایی و پرواز

          انبوهی از غم و دردم

          باور نکن !

                     خوشبخت نه ...من هم زنی تنها

                                    در آستانه ی فصلی سردم ...

21/1/89 

نوشته شده در شنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

آنچه می خوانید صحبت های دکتر اروین یالوم  در کتاب « هنر درمان » است .وقتی از میان بیماران و مراجعانش به عشاق هم بر می خورد و از شیوه ی درمان آنان سخن به میان می آورد :

مواقعی هست که شیدایی و از خود بی خودی بیش از آنکه لذت بیافریند پریشانی می آورد.گاه امکان به واقعیت پیوستن عشق برای همیشه از میان رفته است مثل زمانی که دو طرف ازدواج کرده اند و تمایلی هم به چشم پوشیدن از زندگی مشترکشان ندارند .گاه عشق یک سویه است : یکی عاشق است و دیگری از هر ارتباطی اجتناب می کند و یا تنها در آرزوی رابطه ی جنسی است .گاه معشوق دست نیافتنی است : مثلا معلمی است ،درمانگر قبلی بیمار است یا همسر یکی از دوستانش .هر چقدر هم که شرایط متفاوت باشد تجربه یکسان است :عاشق صورتی خیالی و شاعرانه به معشوق می دهد ،ذهنش درگیر وسوسه ی او می شود و اغلب تنها چیزی که می خواهد این است که باقی عمر را در گرمای حضور او بگذراند .بهتر است به جای معشوق بر حال و هوای عاشقی تمرکز کنیم واین تجربه ی عشق و وضعیت هیجانی مرتبط با آن را به خود فرد می خواند ، نه خود معشوق .در کار با بیماران آزرده از عشق ،درستی و ارزش این عبارت نیچه که : « انسان بیشتر دلباخته ی اشتیاق خویش است تا آنچه اشتیاقش را بر انگیخته است» بارها بر من ثابت شده است .گاه می کوشم با گفت و گو درباره ی ماهیت و اشکال گوناگون عشق دید بیمار را وسیع نر کنم .من عشق بالغانه و کامل را ،عشق به تحول و رشد آن دیگری (معشوق) می دانم و بیشتر مراجعانم هم با این دیدگاه موافقند .پس به این ترتیب ماهیت خاص عشق آن ها چیست ؟آیا شیفته ی کسی شده اند که در باطن برایش احترامی قائل نیستند یا با آن ها رفتار نادرستی داشته است ؟ البته متاسفانه افرادی هم هستند که بدرفتاری با ایشان به عشقشان دامن می زند .اگر از شما می خواهند کمکشان کنید تا از این رابطه خارج شوند ،بهتر است به آن ها (وبه خودتان ) یادآوری کنید که این آزادی دشوار و تدریجی خواهد بود .گاهی اوقات فرد بلافاصله از شیفتگی به در می آید ،مانند شخصیت های کتاب "رویای شب تابستانی"که از افسون خارج می شوند ولی در بیشتر مواقع فرد ماه ها در آرزوی معشوق می ماند و رنج می کشد .گاه سال ها و حتی دهه ها زمان لازم است تا بتواند بدون درد اشتیاق یا اضطراب آن دیگری را ملاقات یا حتی به او فکر کند .

این زوال و از هم گسیختگی روند یکنواختی ندارد .بازگشت هایی اتفاق می افتد .و هیچ چیز مانند رویارویی با معشوق به چنین بازگشت هایی منجر نمی شود .بیماران برای برقراری مجدد این تماس دلیل تراشی های زیادی دارند :اصرار دارند که دیگر همه چیز را پشت سر گذاشته اند و یک گفت و گوی صمیمانه ،نوشیدن قهوه یا صرف ناهار با معشوق پیشین ،به روشن شدن چیزها کمک می کند .باعث می شود اشتباهاتشان را درک کنند یا حتی به آن ها اجازه می دهد مثل دو انسان بالغ از هم خداحافظی کنند .در وافع هیچ یک از این اتفاقات نمی افتد .معمولا روند بهبود بیمار سیر نزولی پیدا می کند .با این بازگشت ها ناامید نشوید .مقدر شده بعضی از شیفتگی ها تا سال ها برقرار بمانند .مسئله ضعف اراده نیست .بلکه با تجربه ای روبه رو هستیم که در عمیق ترین لایه ها بیمار را تحت تاثیر قرار داده است .بکوشید نقش خطیری را که این وسوسه در زندگی درونی بیمار ایفا می کند ،درک کنید .من معتقدم  وسواس عشق،اغلب به نوعی توجه فرد را از افکار دردناک تر دیگر دور می کند .امیدوارم دیر یا زود به این پرسش برسم که : به چه فکر می کردی اگر ذهنت درگیر معشوق نبود ؟

*این کتاب سومین کتابی بود که از اروین یالوم خواندم .و نیچه گریه کرد

/ مامان و معنی زندگی/ هنر درمان سه کتاب از استاد روانپزشکی است که چهل و اندی سال به طور مداوم در عین طبابت و تدریس می خواند و می نویسد .این استاد را جوان ترها با همین کتاب هایی که نام بردم و پیش کسوتان روانپزشکی به درسنامه های معتبرش در زمینه ی گروه درمانی می شناسند .

نوشته شده در جمعه ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

   چقدر فرصت داریم برای کنار هم بودن ؟ چقدر فرصت داریم برای مهربانی کردن؟ داشتم به این فکر می کردم  که تا به حال چقدر دیگران رو شاد کردیم و چقدر ناراحتشون ؟ چقدر کلامی اون ها رو آزار دادیم و چقدر مرهم زخم ها و دردهاشون بودیم ؟زندگی خود به خود با هزاران رنج و درد همراه هست ...بهتره ما دیگه اسباب رنج هم نباشیم . این روزها گاهی با خودم فکر می کنم چرا لحظه های خداحافظی با هرکسی و با هر سطحی از رابطه ، جدایی برامون سخت میشه و حتی بی نهایت دل نازک می شیم اما قبل از اون حتی به زور به هم سلام می کردیم !زندگی رو خیلی روزمره در کنارهم می گذرونیم و تا لحظه ای که هیجانی ،حادثه ای ، اتفاق بدی پیش نیاد متوجه هم نمی شیم .روزمرگی مثل آفت زندگی ،اندیشه ، آرزوها و  اهداف ما رو محاصره میکنه و این قدر راحت و سریع تسلیمش میشیم که میگیم :" زندگی ما هم مثل بقیه ...میگذره ... همینه دیگه ! "دلم نمیخواد بگذره ...دلم نمی خواد مثل بقیه بگذره ...دلم نمی خواد تکرار باشم ...دوست دارم به چیزهایی فکر کنم که محال به نظر می رسه .به چیزهایی که متفاوت ازهمه ی کلیشه ها و تجربه ها باشه ...دلم نمی خواد زندگیم یه جاییی شروع بشه و یه جایی تموم و دیگه هیچی !فرصت زیادی نیست ...برای با هم بودن .برای به آرزوها رسیدن .برای عاشق بودن .برای زندگی کردن ...برای فهمیدن زندگی ...برای فکر کردن ...

   امروز خیلی تصادفی از جلوی دبستانی که پر از خاطرات کودکی هام  بود گذشتم  و یک باره خاطره ای یادم اومد ...اون روز که از مدرسه پریدم بیرون و جلوی مدرسه با یک موتوری تصادف کردم ...اومدم بیرون تا برگردم خونه .از معلم  کلاسمون خوشم نمیومد همیشه کسل و خسته و بی حال بود یه خانوم مسن که همیشه میشست روی صندلیش همین ! و از ناظممون که طاقت نمی آوردم رفتارهای خشن و غیر مهربانانه ش رو با بچه ها تحمل کنم .اون روزها با همه ی کودکیم خیلی جسارت داشتم ...پریدم بیرون که برگردم خونه و موتوری زد بهم ! یادمه بلند شدم و بدون این که گریه کنم برگشتم تو مدرسه تا لباسام رو تمیز کنم .تا مدتی چانه و قسمتی از پام کبود بود اما مادرم  تصور کرد که افتادم  ! چون خیلی شیطون و بازیگوش بودم ! کاش این روزها جسارت کودکی هام رو داشتم ...کاش بدون ترس می شد دوست داشت .کاش بدون خجالت می شد زار زار گریه کرد .کاش می شد هنوز زیباترین هدیه ی دنیا گل سر پروانه ای باشه ! کاش می شد با دادن یه پاک کن کوچولو با دوست آشتی کرد .چقدر دلخوشی ها اون موقع عمیق و ساده بود ...یادمه عصرها جوجه زردم رو پشت سه چرخه می گذاشتم و دور تا دور حیاط با هم می چرخیدیم ...طفلی گاهی می پرید پایین و  در می رفت ...گاهی هم من چپ می کردم و می افتادم توی باغچه ! برای شادی های اون روزها دلتنگم ... این روزها از روزگار آدم بزرگ بودن، خسته ام !

 

ای کاش آن کوجه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

                                            افتاد

و لابه لای خاطره ها گم شد

آنجا که یک کودک غریبه

                      با چشمهای کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چقدر شبیه من است !

آه،ای شباهت دور !

ای چشمهای مغرور!

این روزها که جرات دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم !

بگذار دست کم

                         گاهی تو را به خواب ببینم !

                              بگذار در خیال تو باشم !

بگذار ...بگذریم !

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است .

قیصر امین پور

نوشته شده در دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

همیشه بر سر دوراهیم

یک راه به تو می رسد

و یک راه به تنهایی !

همیشه ترا بر می گزینم

 و می رسم به

                          تنهایی ...

5/1/89

 

* سال نو همه مبارک .آرزو می کنم امسال بهترین ها در انتظار همه ی ما باشه . و یادتون نره :

 There is no ideal new year; only the one Christmas you decide to

make as a reflection of your values, desires, affections, traditions

Happy new year

نوشته شده در پنجشنبه ٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ توسط لیلی نظرات () |

Design By : Night Melody